داشتم فکر میکردم اینجا بیشتر از سه ساله که هست، نباید انقدر راحت رهاش کنم. چیزهایی که باید بگم یکم خیلی زیادن نمیدونم کمک. رندوم صحبت میکنیم چون واقعا نمیدونم.
دبیرستان دیگه اونقدرام مزخرف نیست، با انسانهای جالبی که پیدا کردم خوش میگذره. (گرگهای شاشو با زوزهی شاشاعو، بله.) از نقاشی کشیدن و نوشتن و این چیزها خستم و بافتنی میبافم، شبیه مادربزرگم میل رو دستم میگیرم و دقیقا شبیه همون اعصاب ندارم.البته همچنان دارم روی کاغذ نقاشی میکشمD: که ۹۰ درصدش عکسهای ونوسه. احساس ناامنی و SHAME دارم که
برچسب: نویسنده: ماهان قاسمیپور تاريخ: چهارشنبه 21 مرداد 1405 ساعت: 11:35